تجربه سفر زیارتی به عراق در سال ۱۴۰۵

دلم پر میکشد برای سفری که چند وقت پیش داشتم. سفری به سرزمین نور، به دیار عشق، به شهرهایی که اسمشان را که میآوری، دلت میلرزد. کربلا، نجف و کاظمین.....
کربلا؛ اولین ایستگاه، سرزمین عشق
مقصد اول ما کربلا بود. همان که دل هر شیعهای برایش میتپد. وقتی از دور گنبدهای حرم سیدالشهدا (ع) و حضرت ابوالفضل (ع) را دیدیم، انگار همه چیز رنگ دیگری گرفت. هوا، نور، حتی نفسها.
وارد حرم که شدیم، غوغا بود. جمعیت موج میزد، همه، به سمت ضریح امام شهیدشان حرکت میکردند.
بینالحرمین را که دیدم، یاد روایتها و شعرهایی که شنیده بودم افتادم. آن فاصله کوتاه بین حرم امام حسین (ع) و حضرت ابوالفضل (ع)، مثل یک پل عشق بود. قدم زدن در آن فضا، آدم را به یاد مظلومیت و در عین حال عزت و شکوه آن حضرت میانداخت.
نجف؛ شهر امیرالمومنین
از کربلا حرکت کردیم به سمت نجف. شهر حضرت علی (ع). گنبد طلایی و صحن و سرای حرم، با آن همه جمعیت، اما سکوتِ معناداری که در فضا موج میزد.
هیچ وقت یادم نمیرود لحظهای که برای اولین بار، ضریح مطهر را از دور دیدم. دلم گرفت و اشکهایم جاری شد. نه از غم، که از یک حس عجیب غریب؛ حس رسیدن به جایی که سالها آرزویش را داشتی.
کاظمین؛ پایان سفر در آرامش
آخرین مقصد، کاظمین بود. شهر حضرت موسی بن جعفر (ع) و حضرت محمد تقی (ع)؛ امام کاظم و امام جواد. بعد از شلوغی کربلا و عظمت نجف، اینجا فضای دیگری داشت. کمی خلوتتر، کمی آرامتر. حس میکردی اینجا جای تفکر و تدبر بیشتر است.
در صحن حرم نشستم و به زائرهایی نگاه کردم که از دورترین نقاط جهان آمده بودند. هر کدام قصهای داشتند، دردی داشتند و امیدی.
مهماننوازی سید فاضل؛ آشنای مهربان و دوستداشتنی
در این سفر، یک اتفاق شیرین و بهیادماندنی، دیدار با سید فاضل بود. یکی از همان آدمهای نادر که با دیدنشان، حس میکنی سالهاست که همدیگر را میشناسی. چهرهای مهربان و لبخندی همیشهرو داشت که گرمای خاصی به دل میداد. یک آشنا قدیمی که انگار در این سرزمین غریب، از قبل منتظرمان بود.
او در کربلا، در خانهاش از ما پذیرایی کرد. مهماننوازیاش فراتر از تصورمان بود. سفرهای پهن کرد که بوی محبت میداد و با همان لهجه عربیِ شیریناش، چنان صمیمانه با ما حرف می زد که برای لحظاتی فراموش کردیم در یک شهر غریبیم. سید فاضل نه با زبان، که با رفتارش به ما فهماند که اینجا، خانهی ما هم هست.
سید فاضل، آشنای مهربان و دوستداشتنی قدیمی، در کربلا با مهماننوازی بینظیرش، خاطرهای ماندگار برای من ساخت. او با لبخند همیشگی و دلبزرگیاش، به ما فهماند که فاصلهها و مرزها، وقتی دلی پاک باشد، معنا ندارند.