عصر پس از حقیقت؛ وقتی واقعیت به یک انتخاب شخصی تبدیل می‌شود

جمعه هشتم آبان ۱۴۰۵ 16:1

چرا حقیقت در دنیای امروز به یک انتخاب شخصی تبدیل شده؟ تحلیلی بر بحران حقیقت، الگوریتم‌ها و جامعه‌ای که دیگر واقعیت را باور ندارد.

دو نفر یک خبر واحد را می‌ خوانند. یکی آن را باور می‌ کند. دیگری همان خبر را دروغ می‌ داند. هیچ‌کدام دروغ نمی گویند. هر دو فقط واقعیت خودشان را می‌ بینند. این دو نفر شاید همسایه باشند یا خواهر و برادر. با این حال در دو دنیای جداگانه زندگی می‌کنند. هر دنیا خبرهای خودش را دارد، تاریخ خودش، حتی واقعیت خودش.

اما سؤال اصلی این نیست که کدام‌ یک درست می‌گوید. سؤال این است: چه شد که حقیقت از یک واقعیت مشترک به یک انتخاب شخصی تبدیل شد؟

این مقاله درباره چیزی است که برخی آن را مرگ حقیقت می‌نامند. مرگی ناگهانی نبود. آرام و بی‌صدا اتفاق افتاد، درست وقتی همه مشغول اسکرول کردن بودیم.

معنای پست‌تروث

پست‌تروث یعنی «پس از حقیقت». مفهومش ساده است.

در گذشته، آدم‌ها سر همه‌چیز اختلاف داشتند، اما یک نقطه اشتراک وجود داشت: یک واقعیت بیرونی، مستقل از سلیقه و احساس شما. دو نفر شاید درباره «چه کسی مقصر است» با هم بحث می‌کردند، اما هر دو قبول داشتند که باران باریده است. واقعیت بیرونی، داور بی‌طرف همه بحث‌ها بود.

پست‌ تروث یعنی همان داور از میدان کنار رفته است.

در عصر پست‌ تروث، چیزی که یک خبر را درست یا غلط می‌کند، منطق و سند نیست. احساس شماست. خبری که با باورهای شما همخوان باشد، درست است. خبری که نباشد، جعلی است. احساسات جای استدلال و تردید را گرفته‌اند.

قبلاً سؤال اصلی این بود: چه چیزی حقیقت است؟ امروز سؤال این است: اصلاً حقیقتی وجود دارد؟

پست‌ تروث یعنی وضعیتی که در آن واقعیت ملاک درستی نیست و آنچه فکر می‌کنید جای آن را می‌گیرد.

چگونه به اینجا رسیدیم؟

هیچ‌کس یک روز صبح از خواب بیدار نشد و نگفت از امروز حقیقت برایم مهم نیست. این روند آهسته بود و سه عامل اصلی داشت.

اول، الگوریتم‌ها و اتاق‌های پژواک

شبکه‌های اجتماعی قرار بود دنیا را متصل کنند. در عمل، هر کدام از ما را در حباب خودش محبوس کردند. چرا؟ چون الگوریتم‌ها برای «کاربر پرتکرار» طراحی شده‌اند، نه برای «کاربر روشن‌فکر». آنها هر آنچه باورش دارید را تأیید می‌کنند. شما را یک بار هم به چیزی که نمی‌خواهید برسوم نمی‌دهند.

نتیجه؟ ما هر روز در اتاق‌های پژواک زندگی می‌کنیم. فضایی که در آن صدای خودمان به ما بازمی‌گردد و ما آن را صدای دنیا می‌پنداریم. مطلبی که با دیدگاه شما موافق باشد، پرتکرار می‌شود. مطلبی که مخالف باشد، از دید شما محو می‌شود. به‌تدریج فراموش می‌کنید دنیای بیرونِ صفحه گوشی وجود دارد.

دوم، اخبار جعلی و بی‌اعتبار شدن مرزها

یک زمانی خبر و نظر و دروغ سه چیز جدا بودند. روزنامه خبر می‌داد. ستون‌نویس نظر می‌داد. دروغ دروغ بود و کسی آن را شرم می‌دانست. امروز این سه خط به هم پیوسته‌ اند. هر کسی با یک صفحه اینستاگرامی و یک لحن قاطع، «خبر» می‌سازد. عکس را برش می‌ دهند. ویدیو را ادیت می‌ کنند. صدای هر کسی را با هوش مصنوعی می‌سازند.

مشکل فقط تولید دروغ نیست. مشکل بزرگ‌تر این است: وقتی همه‌چیز قابل جعل باشد، تشخیص واقعی از غیرواقعی سخت‌تر می‌شود. در چنین فضایی ساده‌ترین راه این است که به چیزی که دوست دارید باور کنید و باقی را دروغ بدانید. این دقیقا همان چیزی است که پست‌تروث می‌خواهد.

سوم، نسبی‌گرایی افراطی

این عمیق‌ترین لایه ماجراست. یک زمانی تفکر منصفانه ترویج شد: نظرهای مختلف وجود دارند و همه باید شنیده شوند. این ایده در اصل خوب بود. اما کم‌ کم وارونه شد.

«نظر من هم ارزش شنیده شدن دارد» تبدیل شد به «نظر من هم درست است». بعد یک پله دیگر رفت: «همه نظرها درست هستند.»

این همان نسبی‌گرایی افراطی است. یعنی باور اینکه حقیقت مطلق و مشترک وجود ندارد و همه‌چیز به منظر هر فرد بر می‌گردد.

مشکل این است که این طرز فکر مداراگر به نظر می‌رسد، اما در عمل تخریب‌گر است. وقتی همه نظرها درست باشند، دیگر هیچ نظری غلط نیست. بحث برای رسیدن به حقیقت بی‌معنا می‌شود. آنچه باقی می‌ماند انتخاب است. انتخابی بر اساس سلیقه، نه بر اساس دلیل.

اما چرا این موضوع مهم است؟

شاید بگویی: هر کس باور خودش را داشته باشد، چه اتفاقی افتاده است؟ اتفاق بزرگی افتاده و ما هر روز ثمنش را می‌پردازیم، در خیابان، در خانه، در کلاس درس.

اول، قطبی‌شدن جامعه

وقتی حقیقت مشترکی وجود ندارد، هیچ چیز مشترکی باقی نمی‌ماند. جامعه به قبایل جداگانه تقسیم می‌شود. هر قبیله منابع خبری خودش را دارد، قهرمانان خودش، دشمنان خودش، حتی واقعیت خودش. گفت‌وگو بین این قبایل ممکن نیست، چون گفت‌وگو نیازمند زمین مشترک است و زمین مشترک یعنی همان حقیقتی که از میان رفته است. به جای بحث، تخریب می‌کنیم. به جای گوش دادن، برچسب می‌زنیم: تو از آنها هستی.

دوم، بی‌اعتمادی نهادی

در عصر پست‌ تروث، هیچ مرجعی معتبر نمی‌ماند. رسانه؟ ابزار دیگران است. دانشمندان؟ خریداری شده‌اند. دولت؟ همیشه دروغ می‌گوید. حتی خانواده و دوستان نزدیک زیر سایه تردید می‌روند. در چنین فضایی، آدمی تنها می‌ماند با گوشی‌اش و باورهایش. این تنها شدن او را آسیب‌پذیرتر می‌کند.

سوم، ضعف تصمیم‌گیری جمعی

این جدی‌ترین بخش ماجراست. بحران آب، تورم، تغییر اقلیم، سلامت عمومی. حل این مسائل نیازمند یک واقعیت مشترک است. وقتی رود در حال خشک شدن است، جامعه باید اول قبول کند رود خشک می‌شود، بعد سر راه‌ حل بحث کند. اما اگر بخشی از جامعه «خشک شدن رود» را خودش یک دروغ رسانه‌ای بداند، چه تصمیمی گرفته می‌شود؟ تصمیم‌گیری جمعی در نبود حقیقت مشترک عملا غیرممکن است. جامعه‌ای که نتواند تصمیم جمعی بگیرد، قربانی هر بحرانی می‌شود که از آن غافل مانده است.

راه‌حل‌ها، بدون شعار

نوشتن درباره راه‌حل آسان است. زندگی با آن سخت است. پس بیاییم بی‌شعار، سه کار عملی را جدی بگیریم.

اول، حقیقت‌جویی به جای حقیقت‌ دانی

اشتباه رایج این است که فکر کنیم حقیقت‌ دانی یعنی حقیقت را از پیش بدانیم و با قاطعیت از آن دفاع کنیم. کسی که بلندترین صدا را دارد، معمولا کمترین فهم را دارد. حقیقت‌جویی یعنی قبول کنیم حقیقت همیشه کامل در دسترس نیست. شاید هرگز کامل نباشد. اما دنبالش رفتن از فرار کردن فرق دارد. حقیقت‌جو کسی است که می‌گوید: نمی‌دانم، اما بیابم. این جمله آغاز هر دانش واقعی در تاریخ بوده است.

دوم، تقویت سواد رسانه‌ای

سواد رسانه‌ای یک مهارت ساده اما حیاتی است. قبل از باور کردن، بپرس:

• این را کی گفته؟

• منبعش کجاست؟

• چه چیزی را به من نشان نمی‌دهد؟

• این مطلب چرا احساس من را تحریک می‌کند؟

محتوایی که احساسات شما را شدیدا تحریک می‌کند، اولین گزینه شک کردن است، نه اولین گزینه باور کردن. احساس شما، درِ پذیرش حقیقت را باز می‌کند. خودِ حقیقت نیست.

سوم، گفتگو با کسانی که با شما مخالف‌اند

این سخت‌ترین کار است. با کسانی که با شما موافق نیستند، حرف بزن. نه برای اینکه عقیده‌شان را عوض کنید. برای اینکه بفهمید چرا آن‌ طور فکر می‌کنند. وقتی از زاویه دید دیگری نگاه کنید، حتی اگر عقیده‌تان تغییر نکند، یک چیز عوض می‌شود: قطب‌بندی شما نرم‌تر می‌شود و دشمن به انسان تبدیل می‌شود. این نخستین قدم برای بازگشت واقعیت مشترک است.

جمع‌بندی

حقیقت نمرده. ما تصمیم گرفتیم بهش گوش ندهیم. نگذاشتیم حرف بزند. نپرسیدیم نظرش چیست. ترجیح دادیم در اتاق‌های پژواک خودمان بمانیم، چون امن‌تر و راحت‌تر است.

شاید هنوز دیر نشده باشد. هر بار که پیش از باور کردن، منبع را بررسی می‌کنید، حقیقت یک نفس تازه می‌کشد. هر بار که به مخالف‌تان با کنجکاوی نگاه می‌کنید نه با دشمنی، همین اتفاق می‌افتد. هر بار که می‌گویید نمی‌دانم اما می‌خواهم بدانم، همین اتفاق می‌افتد.

جهان به آن نفس‌ها نیاز دارد.

نوشته شده توسط: صدرا انصاری