بی‌هدفی؛ وقتی هیچ مسیری جلوت نیست

جمعه سوم مهر ۱۴۰۵ 22:21

این روزها حس عجیبی دارم. نه اینکه راه‌ها بسته باشن، انگار اصلاً راهی نمی‌بینم. این شاید بدترین نوع بلاتکلیفی باشه: نه انتخاب بین دو راه، بلکه نبودن خودِ راه.

بعضی روزها فقط می‌گذرن. کارها انجام می‌شن، ولی هیچ‌کدومشون حس «حرکت» نمی‌دن. انگار توی یه نقطه ایستاده‌ام و بقیه دارن رد می‌شن. این حس، همون بی‌هدفی و نبود مسیره؛ چیزی که شاید خیلی‌هامون تجربه‌ش کرده باشیم اما کمتر درباره‌ش حرف می‌زنیم.

بی‌هدفی همیشه به معنی تنبلی یا بی‌انگیزگی نیست. گاهی بعد از یه دوره‌ی طولانی فشار، سوگ، یا حتی رسیدن به یه هدف بزرگ، ذهن «مسیر» رو گم می‌کنه. انگار یه نقشه داشته‌ایم که تموم شده و نقشه‌ی جدیدی هنوز کشیده نشده.

نکته‌ی مهم اینه که این حس با افسردگی فرق داره. بی‌هدفی معمولاً موقته، ولی اگه طولانی بشه و با بی‌حسی عمیق همراه باشه، باید جدی گرفته بشه و از یه متخصص کمک گرفت.

شاید این توقف، پایان راه نباشه

شاید بی‌هدفی، پایان راه نباشه. شاید فقط توقف کوتاهی باشه قبل از اینکه بفهمم حتی قدم‌های بی‌هدف هم منو یه جایی می‌برن. شاید مسیر همیشه اون‌جایی نباشه که ما دنبالش می‌گردیم؛ گاهی خودِ راه رفتن، مسیره.

نوشته شده توسط: صدرا انصاری